Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

نحسینه

امسال عید رو بدترین تعطیلات تمام عمرم میدونم

خیر سرمون گفتیم حالا که کلاسا خوش فرم دراومدن و بیست و سوم خونه ایم از اونورم تا 16 فروردین کلی حال میکنیم و تفریح و جنگل و …

نرسیدیم خونه اون مشکل گوارشیه سر و کلش پیدا شد دقیقا تا سه روز به عید. گفتیم بیخیال پیش میاد دیگه. از همون روز بارون گرفت تا دو سه روز بعد عید هوا خراب بود

ما هم نشستیم خونه . بعد از سه روز از عید بدترین سرمای عمرم رو خوردم که تا امروز که 15 فروردینه با قدرت بر سر جای خود باقی است:((

سردردهای وحشتناک صبح کاری میکنه که تا 12 ظهر بیفتم تو رختخواب و نتونم تکون بخورم

اینطوری کل روزم خراب میشه

خلاصه گذشت و گذشت دیدم دیشب پلکم هم درد گرفته ، به گفته دامادم دون های ریزی رو پلک بالاییم ظاهر شدن

در همین حال دیشب دندون درد هم گرفتم

بعد صبح که پا شدم دیدم معدم هم درد میکنه

اینها همه درحالیست که شبها خوابم نمیبره و معمولا تا سه چهار صبح مجبورم بیدار بمونم

مرا چه شده است خدا داند !

واقعا تعطیلات بدی بود ، بد و نحس

دروغ سیزده

در این لحظه یعنی بامداد چهاردهم فروردین هیچ واژه مناسبی برای ابراز انزجار و نفرتم از این سنت مسخره پیدا نمیکنم.

پی نوشت:

میتونم بگم حداقل دیگه به یه عده ای اعتماد ندارم .

شبانه

ده ساعت که در خانه نشسته باشی و درس هم خوانده باشی ، مغزت هم اگر بکشد دل دیگر نمیکشد.

رفتم و مصطفی را دیدم . دلم برایش تنگ شده بود. دو روزی میشد که نمیدیدمش. با هم خاطرات چهار سال پیش را مرور کردیم و خندیدیم . چه روزها – چه شبها …

از قهر کردنش بر سر مغازه ، از شبها در مغازه اش خوابیدن ، از املت خوردنهایمان ، از سوتی های اول کار ، از پرروییهایمان … جفتمان شارژ شدیم و قرار گذاشتیم فردا شب هم برویم استخر. منتها مثل سه سال قبل برویم و در استخر بچه ها دو ساعت تمام بنشینیم و صحبت کنیم ؛ گور بابای دنیا.

اصغر هم آمد از راه ( شما بخوانید مهندس ) . کمی هم با او حرف زدیم و رفت . قرار کوه هم گذاشته شد  و من ماندم و دغدغه شکم مصطفی که » علی گوشت هم بگیریم که این همه راه میرویم …»

بعد تا دوازده شب عید دیدنی و بیایی و برای اینکه حال جواد را خراب نکنی و بگذاری شعرهایش را برایت بنویسد هی فرندفید را رفرش کنی و لایک بزنی تا ساعت دو.

بعد یهو دلت هوس مشیری کند…

بعد که جواد رفت و میخواهی بروی یادت بیاید که ای بابا ، یکی که نوشته هایش را دوست داری دیشب مشکوک بود به نوشتن. بروی گودر را باز کنی و ببینی که بله !  بعد لینک چند تا آهنگ از آن باحال ها را هم بگیری و بگذاری برای دانلود . بعد همین که دارد دانلود میشود مشیری بخوانی . دانلود که تمام شد حالت عوض شده باشد و دلت برود به نوشتن. بعد بروی و از شیرینی های بالای یخچال یکی برداری و دومین آهنگ را هم بگذاری برای دانلود و شروع کنی به نوشتن…

همین طوری الکی الکی ساعت میشود دو ونیم وتو هنوز نخوابیده ای 🙂

الهی شکرت

معمای اسکندر

و من واقعا نمیتوانم درک کنم که چرا یک ایرانی باید نام فرزندش را «اسکندر» بنهد؟

در این پست قصد دارم شما رو با یکی از ساده ترین ابزارهای هوش مصنوعی آشنا کنم. وبسایتی که به طور اتفاقی توسط یکی از دوستانم  موقع سرچ برای یک مقاله پیدا شد.

سایت 20q که ادعا میکنه که قادر هست که فکر شما رو بخونه که این کار رو از طریق پرسیدن بیست سوال ( گاها بیشتر) انجام میده.

شما بعد از ورود به سایت باید زبانی که مایلید با اون بازی رو انجام بدین و بعد از اون خود بازی رو انتخاب کنید.

بنده بازی people رو ترجیح میدم . در این بازی باید در ذهنتون شخص مشهوری رو انتخاب کنید . بعد به سوالاتی که از شما پرسیده میشه . باید جواب بدین و بعد از چند سوال وقتی ماشین تونست حدس بزنه که به چه کسی فکر میکردین اون رو با شما مطرح میکنه. اگر درست گفته باشه که باختین اگر نه ادامه میده تا حدودا سی سوال و اگر باز هم نتونست اونوقته که شما بردین . در زیر دو تصویر رو از باختنم میذارم . یکیش مربوط به احمدی نژاد و دیگری مارادوناست . هر چه شخصیت مشهور تر ، احتمال باخت شما هم بیشتر !

20q2

20q

در حقیقت این هوشمندی چیزی جز یک شبکه عصبی  نیست که با هر بار بازی شما ، وزنهای این شبکه تغییر میکنند . پس احتمال اینکه نتیجه یک بار بازی شما با دفعه قبل متفاوت باشه صفر نخواهد بود. در صورتیکه برای یک شخصیت مشهور این بازی جواب غلطی به شما داد ، با چند بار بازی برای شخص مورد نظر و ترمیم وزنها ، شبکه طبقه بندی ( classification ) بهتری را انجام خواهد داد.

پی نوشت :

درباره شبکه های عصبی مصنوعی

20q چگونه یاد میگیرد؟

Status

من …
پاها دراز …
لپتاپ رو پا …
دست راست روی ماوس …
دست چپ از جعبه دستمال سمت چپ یکی بر میداره ، […] ، میندازه تو سطل آشغال سمت راست …
تو دلم خودم رو لعنت میکنم که چرا وقتی ماشین بود ترک موتور نشستم …

قرآن و وصایا

تقدیر چنین بود که ما هم دانشگاه آزادی بشیم 🙂

اما اولین چیزی که بعد از دیدن این دو درس به ذهنم رسید «جنگ صفین» بود

پیدا کنید معاویه و عمروعاص را …