Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘مديا’ Category

«هر چی شما بگین» شده اسم برنامه کودک بعدازظهر های جمعه ی شبکه یک ( یا شایدم بخشی از اون )

دیروز به دلایلی ناهارمون کمی به تاخیر افتاد و تلفسیون هم واسه خودش روشن بود و این برنامه رو دیدم .

چه طوریاست ؟ این طوریا که سه تا کارتون قدیمی معرفی میشن ، بعد «شما باید عدد گزینه مورد نظر رو» اس ام اس کنید به سی هزار صد و شونزده تا یه قسمت از اون برای شما پخش شه.

تو برنامه دیروز  «مسافر کوچولو» ، «سرزمین کوچولوها» و «سنباد» به ترتیب از شماره یک تا سه بودن. منم در حین خوردن ناهار مثل شیلا گفتم سنباد جونم ، سنباد جونم و شماره سه رو اس ام اس کردم.

خلاصه اینکه با اقتدار برنده شدیم و یه قسمت از سنباد پخش شد (هر چند وسطهاش خوابم برد) اما قبل از شروع کارتون مجری گفت که از بین کسانی که به سنباد رای دادن ، قرعه کشی میکنیم و با برنده ها تماس میگیریم.

همین که گفت قهقهه زدم و با خودم گفتم چه شود اگر هفته بعد من برنده شم و زنگ بزنن و بگن :»کوچولو چند سالته؟» و من هم بگم :»بیست و چهار سال !!»

پی نوشت : گویا حس نوشتن موقتا برگشته است.

Advertisements

Read Full Post »

تقریبا ساعت سه بامداد جمعه بود و من در حال اینترنتینگ بودم که صدای بارون رو شنیدم . صدا طوری بلند بود که از پشت پنجره بسته اتاق من و با وجود پخش موزیک به وضوح شنیده میشد.
در همین حال پدر در اتاق رو باز کرد و ازم خواست که بیام لب پنجره و این بارون عجبیب رو نظاره گر باشیم. من که هیچ حتی پدرم هم میگفت که در تمام عمرش همچین بارونی ندیده بود. از قطرات بارون خبری نبود و آب پیوسته به زمین میریخت . باد هم طوری میوزید که آبی که ارتفاعش بعد از ده دقیقه باریدن بیست تا سی سانتی متری میشد از زمین بلند میکرد. بهترین تشبیه طوفان شن کویر هست منتهابه جای هر شن یک قطره آب بگذارید. رعد و برق هم که دیگه نگو ، در هر دو تا سه ثانیه یک برق میزد و صدای رعد در صدای باد و بارون گم میشد.
برگشتم پشت کامپیوترم و هنوز دقیقه ای نشده بود که با صدای انفجاری برق محل به کلی قطع شد و ما فهمیدیم ترانس برق محل رفت پی کار خودش و به اتقاق اهالی منزل اومدیم لب پنچره که این طوفان عجیب رو ببینیم.
چند بار خواستم فیلم بگیرم ازش اما هر دفعه یکی یه چیزی گفت و فیلم رو خراب کرد . بارون همین طور دیوانه وار میبارید تا اینکه آب تقریبا به سطح بلوار که ارتفاعش تقریبا یک متری میشه رسید .
اس ام اس ها تا این لحظه : ( قبل از قطع برق با حسین آنلاین صحبت میکردم )

  • من : حسین ! اینجا طوفان شده ، ترانس برق ترکیده ، داره سیل میاد
  • حسین :  oh oh
  • من : حسین ، آب رسیده به بلوار ، یا خدا
  • حسین : seil nayad bemiri :-s

توجه دارید که من حتی در اون شرایط حساس هم به پاس نگه داشتن زبان فارسی توجه میکردم. اما حسین …
طوفان ادامه داشت تا اینکه اولین درخت بلند آنطرف خیابان که ارتفاعش ده متری میشد افتاد وسط جاده
اس ام اس :

  • من : حسین طوفان درخت ها رو شکونده
  • حسین فکر کنم خوابیده بود در اون لحظه

لب پنجره یک 206 رو دیدم که وقتی به درخت رسید سرعتش رو کم کرد و از گوشه ای گذشت و بعد دستش رو برای اعتراض گذاشت روی بوق ! احمق اینقدر به ذهنش نرسیده بود که درخت به خواست خودش نیفتاده اون وسط و من هم لب پنچره برایش دو دستی سوت زدم
بعد جیپی رسید که راننده با مهارت و سرعت ماشین رو از همون گوشه ای که 206 رد شده بود ، رد کرد.
و بعد یه موتوری که هر چه نزدیکتر هم میشد اما باز مسیرش رو عوض نمیکرد :
دیالوگ ها :

  • من : عه ! موتوریه داره میره تو درخت
  • اعضای خانواده : قه قه قه (شوخی گرفته بودن)
  • چند ثانیه بعد : صدای زمین خوردن موتوری و رفتن لای شاخ و برگ درخت
  • اعضای خانواده : دوان دوان به سمت پنجره
  • من : به سرعت به سمت اتاقم که لباس بپوشم و برم کمک
  • مادر : علی کجا میری؟ نرو بیرون !!!!!
  • من در حالی که لباس پوشیدم دوباره به سمت پنجره رفتم و با دیدن بلند شدن موتوری از جاش با تمام توانم که صدام به اونور برسه : دادااا…ش ! سالمــــــــــ…ــی ؟
  • موتوری : آره آره
  • اعضای خانواده : قه قه قه
  • من : لبخند

گذشت و گدشت و بارون کمی کم شد و داشتیم سفره سحری رو پهن میکردیم که خواهرم که همچنان لب پنجره بود داد زد : داداش بیا ! موتوری بعدی داره میاد
ما : قه قه قه
در همان لحظات بی برقی و خراب شدن لامپ شارژی منزل  ، بواسطه روشن شدن دو عدد شمع محفلی شاعرانه شکل گرفته بود و من در حالی که کمی در حس رفته بودم به اعضای خانواده توصیه کردم که این سحری رو با لذت بخورید که ممکنه آخرین سحری عمرتون باشه و اونها مثل همیشه » قه قه قه » به من تحویل دادن
خلاصه بارون بند اومد و اون طوفان تموم شد اما داستان ما تمام نشد ، اما به دلایلی ترجیح میدم از گفتن اونهاخودداری کنم که دشمنان پشت سر من حرفی نزنند.
در پایان توجه شما رو به فیلمی در حدود یک دقیقه و با حجمی معادل 250 کیلو بایت که در لحظات آروم شدن آسمون گرفتم دعوت میکنم ( باور کنید که آسمون آروم شده بود )

Read Full Post »

چند وقتیه که کتابهای صوتی راوی رو دانلود کردم و ریختم تو موبایل و شب ها قبل از خواب گوش میدم

هرچند همیشه وسط کار چرت شدیدی میگیرم و دیگه چیزی از کتاب نمی فهمم

اما حداقل لذت بچه هایی که با قصه ی مادر به خواب میرن رو تا اندازه ای درک کردم.

Read Full Post »