Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘عمومی’ Category

به مادربزرگم -مادر پدرم- میگفتیم ننه. فرقش با مادر مادرم یک فتحه بیشتر نبود. به اون میگفتیم ننه، به این میگیم نَ نَه.

ننه خونه عموم زندگی میکرد. هر از چندگاهی کیف قهوه ایش رو برمیداشت و به خونه یکی از بچه های دیگرش سر میزد. قسمت ما هم تقریبا هر دو هفته بود که مثلا یه روز کامل یا دو روز و یه شب رو پیش ما بمونه و بعد دوباره آژانس بگیره و برگرده خونه عمو اینا. خدا رحمتش کنه. به تاکسی تلفنی هم میگفت «تاسکی تفلنی».

هر موقع که میومد خونمون اصرار میکرد که هرچه سریعتر تماسی با خونه عموم بگیریم و رسیدنش رو به اونها اعلام کنیم که زعم خودش از نگرانی در بیان. در یکی از این سفرهای موقتش به خونه ما، همین که اومد و نشست برگشت به من گفت که پاشو زنگ بزن خونه عموت اونها رو از نگرانی در بیار. منم گفتم باشه اما انجام ندادم. این رو هم بگم که به طرز وحشتناکی من رو دوست داشت. نه خودش بهم چیزی میگفت که ناراحت شم و نه به کسی اجازه میداد که این کار رو در حضور اون انجام بده. خلاصه یکی دو بار گفت و من هم گفتم باشه الان میزنم و نزدم. بعد واسه این که من رو مجاب کنه زودتر زنگ بزنم این دیالوگ ماندگار رو گفت که در ذهن همه ما نقش بسته و همش به یادش به کار میبریم:

«بلند شو علی جان، بلند شو، چشم انتظاری سخته»

داشتم گودر نوردی میکردم که این عکس رو دیدم. ناخودآگاه یاد این جمله مادربزرگم افتادم. بله! چشم انتظاری واقعا سخته !

بازگشت اولین گروه اسرا به کشور

Read Full Post »

سبقت آزاد

در اين مدت مديد، گاهي خيلي نوشتم ميآمد. درست مثل زماني كه پشت يك كاميون در حال رانندگي باشي و لاين سبقت خالي باشد و بايد معكوس را بكشي و يا علي … فكر ميكنم خيلي خوب توضيح دادم كه چقدر نوشتنم مي‌آمد.

اما هر بار كه نوشتنم ميآمد ننوشتم. درست مثل زماني كه شرايط بالا برقرار باشد و سبقت نگيري.

اما الان نوشتم. درست مثل زماني كه باز هم همان شرايط بالا برقرار باشد و سبقت گرفته باشي.

خب؟

منتظر سبقت هاي بعدي باشيد.

كسي چه ميداند؟ َشايد هم نگرفتم … سبقت را ميگويم.

Read Full Post »

Status

من …
پاها دراز …
لپتاپ رو پا …
دست راست روی ماوس …
دست چپ از جعبه دستمال سمت چپ یکی بر میداره ، […] ، میندازه تو سطل آشغال سمت راست …
تو دلم خودم رو لعنت میکنم که چرا وقتی ماشین بود ترک موتور نشستم …

Read Full Post »

کوه

و اتوبوس ایستاد و من باز هم چیزی نمیخورم.

یک سکوی خالی و یک درخت که سالها اینجا منتظر مانده بود برای اینکه تکیه گاه من شود.

و من نشسته بر روی سکو و تکیه داده به درخت مینگرم به اطراف ، به کوه ، به جاده ، به مردم، به آسمان، به هوا، به باد، به نور، به آرامش .

به نظرم لب جاده هم میشود گذر عمر را دید حتی بهتر از لب جوی ، مردمی در جریان :

یکی آرام ، یکی تند ، یکی صبور و یکی عجول.

یاد عکسی از سهراب می افتم که کنار درختی لب آبی نشسته بود.

من نفهمیدم مسافر پشتی کی کفشش را عوض کرد و دمپایی پوشید !

و مردک چشم چران نفهمید که باید چشمهایش را بشوید.

و گویی حس تماس با موبایل همه اینجا تحریک میشود:

من با ذوق ، من بی شارژ، آه ؛ گوشیَم خاموش است

راننده عصبانی دستش را روی بوق گذاشت و من هم گفتم کوفت

اما او با متانت پژواک کرد . چقدر آرام و صبوری و موقر ای کوه

Read Full Post »

تقریبا ساعت سه بامداد جمعه بود و من در حال اینترنتینگ بودم که صدای بارون رو شنیدم . صدا طوری بلند بود که از پشت پنجره بسته اتاق من و با وجود پخش موزیک به وضوح شنیده میشد.
در همین حال پدر در اتاق رو باز کرد و ازم خواست که بیام لب پنجره و این بارون عجبیب رو نظاره گر باشیم. من که هیچ حتی پدرم هم میگفت که در تمام عمرش همچین بارونی ندیده بود. از قطرات بارون خبری نبود و آب پیوسته به زمین میریخت . باد هم طوری میوزید که آبی که ارتفاعش بعد از ده دقیقه باریدن بیست تا سی سانتی متری میشد از زمین بلند میکرد. بهترین تشبیه طوفان شن کویر هست منتهابه جای هر شن یک قطره آب بگذارید. رعد و برق هم که دیگه نگو ، در هر دو تا سه ثانیه یک برق میزد و صدای رعد در صدای باد و بارون گم میشد.
برگشتم پشت کامپیوترم و هنوز دقیقه ای نشده بود که با صدای انفجاری برق محل به کلی قطع شد و ما فهمیدیم ترانس برق محل رفت پی کار خودش و به اتقاق اهالی منزل اومدیم لب پنچره که این طوفان عجیب رو ببینیم.
چند بار خواستم فیلم بگیرم ازش اما هر دفعه یکی یه چیزی گفت و فیلم رو خراب کرد . بارون همین طور دیوانه وار میبارید تا اینکه آب تقریبا به سطح بلوار که ارتفاعش تقریبا یک متری میشه رسید .
اس ام اس ها تا این لحظه : ( قبل از قطع برق با حسین آنلاین صحبت میکردم )

  • من : حسین ! اینجا طوفان شده ، ترانس برق ترکیده ، داره سیل میاد
  • حسین :  oh oh
  • من : حسین ، آب رسیده به بلوار ، یا خدا
  • حسین : seil nayad bemiri :-s

توجه دارید که من حتی در اون شرایط حساس هم به پاس نگه داشتن زبان فارسی توجه میکردم. اما حسین …
طوفان ادامه داشت تا اینکه اولین درخت بلند آنطرف خیابان که ارتفاعش ده متری میشد افتاد وسط جاده
اس ام اس :

  • من : حسین طوفان درخت ها رو شکونده
  • حسین فکر کنم خوابیده بود در اون لحظه

لب پنجره یک 206 رو دیدم که وقتی به درخت رسید سرعتش رو کم کرد و از گوشه ای گذشت و بعد دستش رو برای اعتراض گذاشت روی بوق ! احمق اینقدر به ذهنش نرسیده بود که درخت به خواست خودش نیفتاده اون وسط و من هم لب پنچره برایش دو دستی سوت زدم
بعد جیپی رسید که راننده با مهارت و سرعت ماشین رو از همون گوشه ای که 206 رد شده بود ، رد کرد.
و بعد یه موتوری که هر چه نزدیکتر هم میشد اما باز مسیرش رو عوض نمیکرد :
دیالوگ ها :

  • من : عه ! موتوریه داره میره تو درخت
  • اعضای خانواده : قه قه قه (شوخی گرفته بودن)
  • چند ثانیه بعد : صدای زمین خوردن موتوری و رفتن لای شاخ و برگ درخت
  • اعضای خانواده : دوان دوان به سمت پنجره
  • من : به سرعت به سمت اتاقم که لباس بپوشم و برم کمک
  • مادر : علی کجا میری؟ نرو بیرون !!!!!
  • من در حالی که لباس پوشیدم دوباره به سمت پنجره رفتم و با دیدن بلند شدن موتوری از جاش با تمام توانم که صدام به اونور برسه : دادااا…ش ! سالمــــــــــ…ــی ؟
  • موتوری : آره آره
  • اعضای خانواده : قه قه قه
  • من : لبخند

گذشت و گدشت و بارون کمی کم شد و داشتیم سفره سحری رو پهن میکردیم که خواهرم که همچنان لب پنجره بود داد زد : داداش بیا ! موتوری بعدی داره میاد
ما : قه قه قه
در همان لحظات بی برقی و خراب شدن لامپ شارژی منزل  ، بواسطه روشن شدن دو عدد شمع محفلی شاعرانه شکل گرفته بود و من در حالی که کمی در حس رفته بودم به اعضای خانواده توصیه کردم که این سحری رو با لذت بخورید که ممکنه آخرین سحری عمرتون باشه و اونها مثل همیشه » قه قه قه » به من تحویل دادن
خلاصه بارون بند اومد و اون طوفان تموم شد اما داستان ما تمام نشد ، اما به دلایلی ترجیح میدم از گفتن اونهاخودداری کنم که دشمنان پشت سر من حرفی نزنند.
در پایان توجه شما رو به فیلمی در حدود یک دقیقه و با حجمی معادل 250 کیلو بایت که در لحظات آروم شدن آسمون گرفتم دعوت میکنم ( باور کنید که آسمون آروم شده بود )

Read Full Post »

گاهی اوقات که بزرگترها از زندگی قدیم تعریف میکنن ، آهی ازسر حسرت میکشن که چه زندگی سختی داشتن بعد اون رو مقایسه میکنن با زندگی الان که چقدر زندگی ها راحت شده.
همه تفاوتها در تکنولوژی خلاصه میشه .همه چیز رو عوض کرده حتی انسانها رو.
اما واقعا نمیدونم زندگی امروز من بهتره یا زندگی گذشته اونها، الانیکه من صبح تاشب پای کامپیوترم نشستم ناهارو شام آماده میخورم یا اونوقتیکه مردم عین تو قصه ها میرفتن سر چشمه و با کوزه آب میاوردن خونه . یا الانی که من ساعت 10 صبح پا میشم از خواب ، نون گرم و صبحونه ی آماده میخورم یا اونوقتی که بابام صبحش رو با جابجا کردن سفالها شروع میکرد آخه پدربزرگم سفالگری میکرد .
در ظاهر من و شما زندگی راحتی داریم اما الان که جوونیم هزار جور درد و مرض داریم از کمر درد و امراض جسمی گرفته تا افسردگی و امراض روحی .بابام با این سنش بیشتر از من میتونه سر پا واسه یا هر شب با دوستاش میرن پیاده روی در حالی که من همچنان پشت سیستمم نشستم .
اکثر ما نسل سومی ها پیری سختی رو پیش رو خواهیم داشت اگر بخواهیم که به همین ترتیب زندگی کنیم .
سیگاری که دیگه به دست بچه دبیرستانی ها رسیده ، قلیونی که دیگه عادی شده ، موبایلی که دیگه یه بازیچه شده ، غذاهایی که دیگه غذا نیستن ، روابطی که دیگه ضوابط شدن ، عمرهایی که در مقابل پنجره های مجازی تلف میشن و فردوسی و حافظ و سعدی و مولانایی که به قفسه کتابخونه هامون منتقل شدن اونهم به خاطر اینکه کلاس کار حفظ شده باشه ،همه و همه دارن ما رو نابود میکنن . واقعا چه بلایی سر جلسات شاهنامه خونی امده؟ واقعا هم نمیشه که اونها رو دوباره راه انداخت آخه دیگه تقریبا کسی شاهنامه نمیخونه .
«وقت ندارم» بهترین بهونه برای اینه که این سبک زندگی کردن رو توجیه کنیم .
هیچ وقت دوست نداشتم کاری داشته باشم که از صبح تا شب مجبور باشم سگ دو بزنم و شب که میام خونه یه گوشه ای بیفتم بخوابم هر چند که روزی خدا تومن هم توش باشه. دوست دارم که به قول معروف » به خاطر زندگی کار کنم نه به خاطر کار ، زندگی «.
چشم رو هم که بذاریم میبینیم کلی عمرمون رفته و زندگی نکردیم ، امیدوارم چند سال دیگه به خاطر عمر رفته زیاد حسرت نخورم . شما رو نمیدونم …

صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن / دور فلک درنگ ندارد شتاب کن (حافظ)

Read Full Post »

بشمار یک : ره آورد سفر ( با چاشنی طنز )
خوب لیست سفرهای درسی ، زیارتی و سیاحتی که طی چند روز گذشته انجام دادم رو در پست قبل نوشتم
نمیدونم واسه من اینطوریه یا همه اینطورین که از هر مسافرتی یه درسی میگیرن.
هر سفری حتی اگر هیچ اتفاق خاصی هم نیفته باز یه بار تجربی داره (یعنی تجربه آدم رو زیاد تر میکنه ) و آدم فکر میکنه که پخته تر شده ، این حس برای من همیشگی بوده . مخصوصا وقتی تنها مسافرت میکنم موقع برگشت وقتی نزدیک خونه میشم احساس میکنم که روحم رشد کرده ، مغزم بیشتر کار میکنه و رفتارم هم پخته تر شده.
در این پست هم میخوام درسی که از سفر تهرانم گرفتم در اختیار خوانندگان وبلاگم قرار بدم.
تهران که بودم ، مسیرم بین راه آهن ، شوش ، توپخونه ، رسالت و آزادی و افسریه بود . البته اکثرا با مترو طی طریق میکردم اما وقتی میخواستم برم رسالت مجبور بودم از سرسبز پیاده برم. خوب اون روزی که از کرج برگشتم تهران توپخونه پیاده شدم و رفتم پیش پسر عمه جان که بیینمش ، بعدش رفتم جمهوری و ولیعصر و بعد هم انقلاب . تو راه انقلاب یه بنده خدایی بساط فیلم کرده بود . هر دی وی دی هزار . ما هم دوتا فیلم خریدیم .
اومدیم دروازه دولت و با مترو اومدیم سرسبز . تو راهمون به سمت میدون رسالت سر یه فرعی یکی گفت «دی وی دی هشتصد» . همونجا زدم رو دستم که ای دل غافل دیدی چی شد؟ چهار صد تومن ضرر کردم.
درسی که گرفتم این بود که دیگه از خیابون انقلاب دی وی دی نخرم .
همون شب رفتم خونه پسر عمه جان و تا پاسی از شب PlayStation زدیم تو رگ (توپچی های لندن در مقابل قوهای سپید سانتیاگو برنابئو) همونجا فهمیدم که اطراف توپخونه میشه فیلم رو 500 هم گرفت.
این هم یکی از تجربیات این سفر ما بود.
بشمار دو :
این فرندفید هم عجب مخدر قوی ایست ها ! دست حشیش و کراک و شیشه و هرچه از این دست رو از پشت بسته. اما یکی از مزیت هاش اینه که آدم همه چیزهای خوب و بد رو یکجا میتونه ببینه . دیروز از طریق این فرند فید به وبلاگ سلما راه پیدا کردم . قبلا هم رفته بودم اما نمیدونم چرا به قالبش توجه نکرده بودم . یک بدی که قالب دیفالت وردپرس داره اینه که فونتش کمی بزرگ هست اما قالب سایت «زیاده عرضی نیست » همون فونتی رو داشت که من میخواستم ،و بدین ترتیب (ضمن تشکر از ایشون ) قالب وبلاگ من عوض شد که به نظرم خیلی زیبا تر و زنده تر شده .
بشمار سه :
نمیدونم چرا هنوز تمایل ندارم که آدرس سایتم رو به دوستان آنالوگم ( غیر سایبری ها ) و بعضی از دوستان دیجیتالیم (سایبری ها ) بدم . تعداد بازدید زیاد و تعدادی نظر در نظردونی هر پست به هیچ وجه من رو وسوسه نمیکنه .
بشمار چهار :
بزودی ADSL من هم وصل میشود ، خسته شدیم از بس پول کارت دادیم و صفرهای قبض تلفن را شمارش نمودیم .
این فایروال کاسپر هم به هیچی گیر نمیده ها ! تازه موقع نصب توصیه کرد که فایروال ویندوزت رو آف کن که ما در هم متداخل نشویم .

Read Full Post »

Older Posts »