Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘شخصی’ Category

چند وقت پیش یه فکری به سرم زد. اینکه یه Vacation Reply برا ایمیلهام بسازم و پساورد ( جمع مکس پسورد) اونها  رو هم بدم به یکی از دوستانم که بهش اعتماد دارم. برای کِی؟ برا بعد از مرگم. مضمون ایمیل هم اینطوری باشه:

سلام عزیزم. نمیدونم چرا بهم ایمیل زدی اما باید بهت بگم که این یک پاسخ خودکار هست. من مُردم و قادر به پاسخگویی نیستم. زندگی خوبی رو برات آرزومندم.

دیروز صفحه فیس‌بوک یکی رو دیدم که دیگه زنده نیست. یاد ایدم افتادم.

دیگه وقتشه از حصار زمان خارج شد.

Read Full Post »

اینجا نوشته بودم که بدترین چیز برای یک پدر چیه

اما الان میخوام بدترین چیز برای یک مادر رو بگم :

بدترین چیز برای یه مادر اینه که پسرش رو دست کم بگیره …

پی نوشت :  در حالی که ساعت دو و سی دقیقه بامداد هست و من دارم کتلت و گوجه و نون و ماست میخورم ، مادرم ازم می‌پرسه : » سحر هم میخوری؟» 😦

Read Full Post »

به همین سادگی

– به به، سلام، خیلی خوش اومدین آقای صاحب وبلاگ! قدم رنجه کردین. از این ورا؟

– سلام از ما ، ای آقا این حرفا چیه؟ ما که همیشه هستیم

– چرا اذیت میکنی؟ اصلا یادته آخرین باری که اومدی اینجا کی بود؟

– بذار نگاه کنم… راست میگیا چهار ماه و پنج روز میشه. چه زود گذشتا 🙂

– خب پس بهتره بپرسم چی شد که اومدی تا اینکه بپرسم چی شده بود که نمیومدی؟

– هیچی آقا ، ما هر وقت دلمون یه طوری میشه یاد شما میفتیم دیگه . این بارم آره …

– ئه؟ چیزی شده ؟ خبریه ؟ 😉

– نه بابا :)) بحث اینا نیست

– /:)

– هیچی امروز نزدیک بود بمیرم 🙂

– بمیری؟ 😮

– آره . رفته بودیم استخر. نمیدونم چی شد وسط مسطا کم آوردم . رفتم پایین 😦 خیلی سخته وقتی دیگه نفس نداری خودتو خونسرد کنی و تمرکزتو بدست بیاری ، شروع کنی دست و پا زدن اما تکون نخوری بعد دیگه بفهمی واقعا نفس نداری . زیر آب قرمز بشی بعد پاتو بزنی کف استخر که بیای بالا اما فقط دستات بیاد بالا و دهنت باز شه و آب بره تو ششهات . بعد دوباره بری پایین و هی دست و پا بزنی. بدیش اینجاست که زیر آبی و حتی نمیتونی داد بزنی و هر چی بیشتر تقلا کنی آب بیشتری میخوری . هی جای هوا آب بیاد تو سینت. بعد شانس آورده باشی و استخر خلوت بوده باشه و همین که چشات دارن از حدقه در میان نجات غریق خودشو رسونده باشه و حتی بیرون آب هم نفس نتونی بکشی از بس که آب رفته داخل.

– خب؟ الان چطوری؟ خیلی اذیت شدی؟

–  نه، زیاد هم سخت نبود . ده ثانیه ماکزیمم. به همین سادگی . الانم خوبم اصلا انگار یه خواب بود. یه کابوس. مثل همون خواب سه شب پیش که نزدیک بود از روشاخه درخت بیفتم ته دره رو تخته سنگ که سریع یه شاخه دیگه رو گرفتم. نمیدونم چرا؟

– چرا چی؟

– هیچی ، بیخیال.

– الان خوبی دیگه؟

– میگم آره ، خوب خوب خوب . فرض کن فقط ترس دیدن یه کابوس همرامه . همین

Read Full Post »

image002

اشتباه نشه این عکس مال یه ماه پیشه ؛ بلیط قطار ایندفعه گیرم نیومد و فردا ساعت ده پرواز دارم ؛ با اتوبوس البته 😉

Read Full Post »

نحسینه

امسال عید رو بدترین تعطیلات تمام عمرم میدونم

خیر سرمون گفتیم حالا که کلاسا خوش فرم دراومدن و بیست و سوم خونه ایم از اونورم تا 16 فروردین کلی حال میکنیم و تفریح و جنگل و …

نرسیدیم خونه اون مشکل گوارشیه سر و کلش پیدا شد دقیقا تا سه روز به عید. گفتیم بیخیال پیش میاد دیگه. از همون روز بارون گرفت تا دو سه روز بعد عید هوا خراب بود

ما هم نشستیم خونه . بعد از سه روز از عید بدترین سرمای عمرم رو خوردم که تا امروز که 15 فروردینه با قدرت بر سر جای خود باقی است:((

سردردهای وحشتناک صبح کاری میکنه که تا 12 ظهر بیفتم تو رختخواب و نتونم تکون بخورم

اینطوری کل روزم خراب میشه

خلاصه گذشت و گذشت دیدم دیشب پلکم هم درد گرفته ، به گفته دامادم دون های ریزی رو پلک بالاییم ظاهر شدن

در همین حال دیشب دندون درد هم گرفتم

بعد صبح که پا شدم دیدم معدم هم درد میکنه

اینها همه درحالیست که شبها خوابم نمیبره و معمولا تا سه چهار صبح مجبورم بیدار بمونم

مرا چه شده است خدا داند !

واقعا تعطیلات بدی بود ، بد و نحس

Read Full Post »

شبانه

ده ساعت که در خانه نشسته باشی و درس هم خوانده باشی ، مغزت هم اگر بکشد دل دیگر نمیکشد.

رفتم و مصطفی را دیدم . دلم برایش تنگ شده بود. دو روزی میشد که نمیدیدمش. با هم خاطرات چهار سال پیش را مرور کردیم و خندیدیم . چه روزها – چه شبها …

از قهر کردنش بر سر مغازه ، از شبها در مغازه اش خوابیدن ، از املت خوردنهایمان ، از سوتی های اول کار ، از پرروییهایمان … جفتمان شارژ شدیم و قرار گذاشتیم فردا شب هم برویم استخر. منتها مثل سه سال قبل برویم و در استخر بچه ها دو ساعت تمام بنشینیم و صحبت کنیم ؛ گور بابای دنیا.

اصغر هم آمد از راه ( شما بخوانید مهندس ) . کمی هم با او حرف زدیم و رفت . قرار کوه هم گذاشته شد  و من ماندم و دغدغه شکم مصطفی که » علی گوشت هم بگیریم که این همه راه میرویم …»

بعد تا دوازده شب عید دیدنی و بیایی و برای اینکه حال جواد را خراب نکنی و بگذاری شعرهایش را برایت بنویسد هی فرندفید را رفرش کنی و لایک بزنی تا ساعت دو.

بعد یهو دلت هوس مشیری کند…

بعد که جواد رفت و میخواهی بروی یادت بیاید که ای بابا ، یکی که نوشته هایش را دوست داری دیشب مشکوک بود به نوشتن. بروی گودر را باز کنی و ببینی که بله !  بعد لینک چند تا آهنگ از آن باحال ها را هم بگیری و بگذاری برای دانلود . بعد همین که دارد دانلود میشود مشیری بخوانی . دانلود که تمام شد حالت عوض شده باشد و دلت برود به نوشتن. بعد بروی و از شیرینی های بالای یخچال یکی برداری و دومین آهنگ را هم بگذاری برای دانلود و شروع کنی به نوشتن…

همین طوری الکی الکی ساعت میشود دو ونیم وتو هنوز نخوابیده ای 🙂

الهی شکرت

Read Full Post »

غم غربت

دقیقا سه ساعتی میشه که از باشگاه اومدم و با بعضی از بچه ها که صمیمی بودیم خداحافظی کردم

چند روزی هست که حالم کمی تغییر کرده

خودم هم میدونم که مربوط به این سفری هست که در پیش دارم

امروز پیش مصطفی نشسته بودم که آهنگ «وای از سفر» جهان  رو – تصادفی – گذاشت

به روی خودم نیاوردم اما دلم گرفت ؛ مسلما ندیدن دوستی که روزی حداقل یه بار حداقل صدای همدیگه رو میشنیدیم کمی سخته

الان نشستم پشت سیستم و اصفهانی با اون صدای غمگینش میخونه : » منم به ماتم جدایی ،نشسته نا امید و خسته «

و من در تعجب از اینکه چرا همه چیز دست به دست هم دادن که حال من رو از این رو به اون رو کنن !

اینقدر حالم الان گرفتست که بعد از روزهای بسیار لاگین کردم و حتی نوشتم

سه روز دیگه میرم و اگر دلم گرفت باز هم خواهم نوشت …

پی نوشت : گرفته بودن حال در اینجا به معنای دلتنگ بودن است 🙂

Read Full Post »

Older Posts »