اینجا نوشته بودم که بدترین چیز برای یک پدر چیه
اما الان میخوام بدترین چیز برای یک مادر رو بگم :
بدترین چیز برای یه مادر اینه که پسرش رو دست کم بگیره …
پی نوشت : در حالی که ساعت دو و سی دقیقه بامداد هست و من دارم کتلت و گوجه و نون و ماست میخورم [...]
Archive for the ‘شخصی’ Category
بدترین چیز برای یک مادر
Posted in سرگرمی, شخصی, مختاصرات (ميني مال ها), tagged مادر, سحر on سپتامبر ّ9, 2009 | 1 دیدگاه »
به همین سادگی
Posted in سرگرمی, شخصی, tagged مرگ, استخر on آگوست ّ10, 2009 | 1 دیدگاه »
- به به، سلام، خیلی خوش اومدین آقای صاحب وبلاگ! قدم رنجه کردین. از این ورا؟
- سلام از ما ، ای آقا این حرفا چیه؟ ما که همیشه هستیم
- چرا اذیت میکنی؟ اصلا یادته آخرین باری که اومدی اینجا کی بود؟
- بذار نگاه کنم… راست میگیا چهار ماه و پنج روز میشه. چه زود گذشتا [...]
سلام ای طلوع سحر گاه رفتن
Posted in شخصی, عکس, tagged راه آهن, سفر, صبح, طلوع on آوریل ّ5, 2009 | بیان دیدگاه »
اشتباه نشه این عکس مال یه ماه پیشه ؛ بلیط قطار ایندفعه گیرم نیومد و فردا ساعت ده پرواز دارم ؛ با اتوبوس البته
امسال عید رو بدترین تعطیلات تمام عمرم میدونم
خیر سرمون گفتیم حالا که کلاسا خوش فرم دراومدن و بیست و سوم خونه ایم از اونورم تا 16 فروردین کلی حال میکنیم و تفریح و جنگل و …
نرسیدیم خونه اون مشکل گوارشیه سر و کلش پیدا شد دقیقا تا سه روز به عید. گفتیم بیخیال پیش میاد [...]
شبانه
Posted in شخصی, tagged شبانه on مارس ّ30, 2009 | بیان دیدگاه »
ده ساعت که در خانه نشسته باشی و درس هم خوانده باشی ، مغزت هم اگر بکشد دل دیگر نمیکشد.
رفتم و مصطفی را دیدم . دلم برایش تنگ شده بود. دو روزی میشد که نمیدیدمش. با هم خاطرات چهار سال پیش را مرور کردیم و خندیدیم . چه روزها – چه شبها …
از قهر کردنش [...]
دقیقا سه ساعتی میشه که از باشگاه اومدم و با بعضی از بچه ها که صمیمی بودیم خداحافظی کردم
چند روزی هست که حالم کمی تغییر کرده
خودم هم میدونم که مربوط به این سفری هست که در پیش دارم
امروز پیش مصطفی نشسته بودم که آهنگ “وای از سفر” جهان رو – تصادفی – گذاشت
به روی خودم [...]
قصه های مادرانه
Posted in شخصی, لينك, مديا, tagged قصه قبل از خواب, کتابهای صورتی, راوی on سپتامبر ّ8, 2008 | 1 دیدگاه »
چند وقتیه که کتابهای صوتی راوی رو دانلود کردم و ریختم تو موبایل و شب ها قبل از خواب گوش میدم
هرچند همیشه وسط کار چرت شدیدی میگیرم و دیگه چیزی از کتاب نمی فهمم
اما حداقل لذت بچه هایی که با قصه ی مادر به خواب میرن رو تا اندازه ای درک کردم.