ده ساعت که در خانه نشسته باشی و درس هم خوانده باشی ، مغزت هم اگر بکشد دل دیگر نمیکشد.
رفتم و مصطفی را دیدم . دلم برایش تنگ شده بود. دو روزی میشد که نمیدیدمش. با هم خاطرات چهار سال پیش را مرور کردیم و خندیدیم . چه روزها – چه شبها …
از قهر کردنش بر سر مغازه ، از شبها در مغازه اش خوابیدن ، از املت خوردنهایمان ، از سوتی های اول کار ، از پرروییهایمان … جفتمان شارژ شدیم و قرار گذاشتیم فردا شب هم برویم استخر. منتها مثل سه سال قبل برویم و در استخر بچه ها دو ساعت تمام بنشینیم و صحبت کنیم ؛ گور بابای دنیا.
اصغر هم آمد از راه ( شما بخوانید مهندس ) . کمی هم با او حرف زدیم و رفت . قرار کوه هم گذاشته شد و من ماندم و دغدغه شکم مصطفی که ” علی گوشت هم بگیریم که این همه راه میرویم …”
بعد تا دوازده شب عید دیدنی و بیایی و برای اینکه حال جواد را خراب نکنی و بگذاری شعرهایش را برایت بنویسد هی فرندفید را رفرش کنی و لایک بزنی تا ساعت دو.
بعد یهو دلت هوس مشیری کند…
بعد که جواد رفت و میخواهی بروی یادت بیاید که ای بابا ، یکی که نوشته هایش را دوست داری دیشب مشکوک بود به نوشتن. بروی گودر را باز کنی و ببینی که بله ! بعد لینک چند تا آهنگ از آن باحال ها را هم بگیری و بگذاری برای دانلود . بعد همین که دارد دانلود میشود مشیری بخوانی . دانلود که تمام شد حالت عوض شده باشد و دلت برود به نوشتن. بعد بروی و از شیرینی های بالای یخچال یکی برداری و دومین آهنگ را هم بگذاری برای دانلود و شروع کنی به نوشتن…
همین طوری الکی الکی ساعت میشود دو ونیم وتو هنوز نخوابیده ای
الهی شکرت