سپتامبر ّ9, 2009 بدست Ali Fakhari
اینجا نوشته بودم که بدترین چیز برای یک پدر چیه
اما الان میخوام بدترین چیز برای یک مادر رو بگم :
بدترین چیز برای یه مادر اینه که پسرش رو دست کم بگیره …
پی نوشت : در حالی که ساعت دو و سی دقیقه بامداد هست و من دارم کتلت و گوجه و نون و ماست میخورم ، مادرم ازم میپرسه : ” سحر هم میخوری؟”
ارسال شده در سرگرمی, شخصی, مختاصرات (ميني مال ها) | برچسبدار مادر, سحر | 1 نظر »
آگوست ّ10, 2009 بدست Ali Fakhari
- به به، سلام، خیلی خوش اومدین آقای صاحب وبلاگ! قدم رنجه کردین. از این ورا؟
- سلام از ما ، ای آقا این حرفا چیه؟ ما که همیشه هستیم
- چرا اذیت میکنی؟ اصلا یادته آخرین باری که اومدی اینجا کی بود؟
- بذار نگاه کنم… راست میگیا چهار ماه و پنج روز میشه. چه زود گذشتا
- خب پس بهتره بپرسم چی شد که اومدی تا اینکه بپرسم چی شده بود که نمیومدی؟
- هیچی آقا ، ما هر وقت دلمون یه طوری میشه یاد شما میفتیم دیگه . این بارم آره …
- ئه؟ چیزی شده ؟ خبریه ؟
- نه بابا
) بحث اینا نیست
- /:)
- هیچی امروز نزدیک بود بمیرم
- بمیری؟
- آره . رفته بودیم استخر. نمیدونم چی شد وسط مسطا کم آوردم . رفتم پایین
خیلی سخته وقتی دیگه نفس نداری خودتو خونسرد کنی و تمرکزتو بدست بیاری ، شروع کنی دست و پا زدن اما تکون نخوری بعد دیگه بفهمی واقعا نفس نداری . زیر آب قرمز بشی بعد پاتو بزنی کف استخر که بیای بالا اما فقط دستات بیاد بالا و دهنت باز شه و آب بره تو ششهات . بعد دوباره بری پایین و هی دست و پا بزنی. بدیش اینجاست که زیر آبی و حتی نمیتونی داد بزنی و هر چی بیشتر تقلا کنی آب بیشتری میخوری . هی جای هوا آب بیاد تو سینت. بعد شانس آورده باشی و استخر خلوت بوده باشه و همین که چشات دارن از حدقه در میان نجات غریق خودشو رسونده باشه و حتی بیرون آب هم نفس نتونی بکشی از بس که آب رفته داخل.
- خب؟ الان چطوری؟ خیلی اذیت شدی؟
- نه، زیاد هم سخت نبود . ده ثانیه ماکزیمم. به همین سادگی . الانم خوبم اصلا انگار یه خواب بود. یه کابوس. مثل همون خواب سه شب پیش که نزدیک بود از روشاخه درخت بیفتم ته دره رو تخته سنگ که سریع یه شاخه دیگه رو گرفتم. نمیدونم چرا؟
- چرا چی؟
- هیچی ، بیخیال.
- الان خوبی دیگه؟
- میگم آره ، خوب خوب خوب . فرض کن فقط ترس دیدن یه کابوس همرامه . همین
ارسال شده در سرگرمی, شخصی | برچسبدار مرگ, استخر | 1 نظر »
آوریل ّ5, 2009 بدست Ali Fakhari

اشتباه نشه این عکس مال یه ماه پیشه ؛ بلیط قطار ایندفعه گیرم نیومد و فردا ساعت ده پرواز دارم ؛ با اتوبوس البته
ارسال شده در شخصی, عکس | برچسبدار راه آهن, سفر, صبح, طلوع | بیان دیدگاه »
آوریل ّ4, 2009 بدست Ali Fakhari
امسال عید رو بدترین تعطیلات تمام عمرم میدونم
خیر سرمون گفتیم حالا که کلاسا خوش فرم دراومدن و بیست و سوم خونه ایم از اونورم تا 16 فروردین کلی حال میکنیم و تفریح و جنگل و …
نرسیدیم خونه اون مشکل گوارشیه سر و کلش پیدا شد دقیقا تا سه روز به عید. گفتیم بیخیال پیش میاد دیگه. از همون روز بارون گرفت تا دو سه روز بعد عید هوا خراب بود
ما هم نشستیم خونه . بعد از سه روز از عید بدترین سرمای عمرم رو خوردم که تا امروز که 15 فروردینه با قدرت بر سر جای خود باقی است:((
سردردهای وحشتناک صبح کاری میکنه که تا 12 ظهر بیفتم تو رختخواب و نتونم تکون بخورم
اینطوری کل روزم خراب میشه
خلاصه گذشت و گذشت دیدم دیشب پلکم هم درد گرفته ، به گفته دامادم دون های ریزی رو پلک بالاییم ظاهر شدن
در همین حال دیشب دندون درد هم گرفتم
بعد صبح که پا شدم دیدم معدم هم درد میکنه
اینها همه درحالیست که شبها خوابم نمیبره و معمولا تا سه چهار صبح مجبورم بیدار بمونم
مرا چه شده است خدا داند !
واقعا تعطیلات بدی بود ، بد و نحس
ارسال شده در شخصی | برچسبدار نحس, بیماری, تعطیلات | بیان دیدگاه »
آوریل ّ3, 2009 بدست Ali Fakhari
در این لحظه یعنی بامداد چهاردهم فروردین هیچ واژه مناسبی برای ابراز انزجار و نفرتم از این سنت مسخره پیدا نمیکنم.
پی نوشت:
میتونم بگم حداقل دیگه به یه عده ای اعتماد ندارم .
ارسال شده در نقد اجتماعي | برچسبدار نفرت, دروغ, دروغ سیزده | بیان دیدگاه »
مارس ّ30, 2009 بدست Ali Fakhari
ده ساعت که در خانه نشسته باشی و درس هم خوانده باشی ، مغزت هم اگر بکشد دل دیگر نمیکشد.
رفتم و مصطفی را دیدم . دلم برایش تنگ شده بود. دو روزی میشد که نمیدیدمش. با هم خاطرات چهار سال پیش را مرور کردیم و خندیدیم . چه روزها – چه شبها …
از قهر کردنش بر سر مغازه ، از شبها در مغازه اش خوابیدن ، از املت خوردنهایمان ، از سوتی های اول کار ، از پرروییهایمان … جفتمان شارژ شدیم و قرار گذاشتیم فردا شب هم برویم استخر. منتها مثل سه سال قبل برویم و در استخر بچه ها دو ساعت تمام بنشینیم و صحبت کنیم ؛ گور بابای دنیا.
اصغر هم آمد از راه ( شما بخوانید مهندس ) . کمی هم با او حرف زدیم و رفت . قرار کوه هم گذاشته شد و من ماندم و دغدغه شکم مصطفی که ” علی گوشت هم بگیریم که این همه راه میرویم …”
بعد تا دوازده شب عید دیدنی و بیایی و برای اینکه حال جواد را خراب نکنی و بگذاری شعرهایش را برایت بنویسد هی فرندفید را رفرش کنی و لایک بزنی تا ساعت دو.
بعد یهو دلت هوس مشیری کند…
بعد که جواد رفت و میخواهی بروی یادت بیاید که ای بابا ، یکی که نوشته هایش را دوست داری دیشب مشکوک بود به نوشتن. بروی گودر را باز کنی و ببینی که بله ! بعد لینک چند تا آهنگ از آن باحال ها را هم بگیری و بگذاری برای دانلود . بعد همین که دارد دانلود میشود مشیری بخوانی . دانلود که تمام شد حالت عوض شده باشد و دلت برود به نوشتن. بعد بروی و از شیرینی های بالای یخچال یکی برداری و دومین آهنگ را هم بگذاری برای دانلود و شروع کنی به نوشتن…
همین طوری الکی الکی ساعت میشود دو ونیم وتو هنوز نخوابیده ای
الهی شکرت
ارسال شده در شخصی | برچسبدار شبانه | بیان دیدگاه »
مارس ّ27, 2009 بدست Ali Fakhari
و من واقعا نمیتوانم درک کنم که چرا یک ایرانی باید نام فرزندش را “اسکندر” بنهد؟
ارسال شده در مختاصرات (ميني مال ها), نقد اجتماعي | برچسبدار معما, اسکندر | 1 نظر »